محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4306

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىفرستادند . گويد : هشام بن عبد الملك را غلامى بود به نام يعقوب كه مقررى هشام را مىگرفت ، دويست دينار و يك دينار ، كه يك دينار علاوه بود . مقررى را مىگرفت و به غزا مىرفت و چنان بود كه كسان ، خويشتن را جزو دستياران ديوان مىكردند كه ماندنشان روا شود و غزا از آنها برداشته شود . داود و عيسى پسران على بن عبد الله ابن عباس كه از يك مادر بودند در عراق به دستيارى بودند . خالد بن عبد الله در كار مشرق بود و پيش وى ببودند و جايزه شان مىداد و اگر جز اين بود نمىتوانست نگاهشان بدارد ، آنها را جزو دستياران نهاد كه نديم شدند و با وى به گفتگو و صحبت مىنشستند . گويد : هشام ملكى را به يكى از وابستگان خويش سپرد كه آن را آباد كرد و دخلى بزرگ آورد . باز آن را آباد كرد و دخل دو برابر شد كه آن را با پسر خويش فرستاد كه پيش هشام آورد و خبر ملك را با وى بگفت كه براى وى پاداش خير خواست و چون او را گشاده روى ديد گفت : « اى امير مؤمنان مرا حاجتى هست . » گفت : « چيست ؟ » گفت : « ده دينار بر مقرريم افزوده شود » گفت : « شما چنان مىپنداريد كه ده دينار اضافه مقررى به قدر يك بادام است نه ، به دينم قسم نمىكنم . » عبد الله بن على گويد : ديوانهاى بنى مروان را فراهم آوردم و ديوانى بهتر و به صلاح عامه و سلطان نزديكتر از ديوان هشام نديدم . غسان بن عبد الحميد گويد : هيچيك از بنى مروان در كار ياران و ديوانهاى خويش دقيقتر و كنجكاوتر از هشام نبودند . حماد ابح گويد : هشام به غيلان گفت : « واى تو اى غيلان ، كسان در بارهء تو بسيار سخن مىكنند . در كار تو مناقشه كنيم ، اگر حق باشد پيرو تو شويم و اگر باطل